X
تبلیغات
داستان و شعر عاشقانه - غم انگیز
 

   

مثل دیونه ها دوست دارم

غم انگیز
شنبه دهم دی 1390 ساعت 13:22 | | نوشته ‌شده به دست ali | ( )
شب ، توی خیابون های بالا شهر ، با دوستام داشتیم دور میزدیم ... 3 نفر بودیم ...

کیارش برگشت سمت من گفت : بپیچ بریم یه رستوران با کلاس ، هم کلاس بذاریم ، هم شام بخوریم .

ساعتمو نگاه کردم ، 8 شب بود . خیابون ها شلوغ و تاریک بود .

آرش گفت : کیارش ؟ چی فکر کردی ؟ آقا ساسان دست و دل باز ، دانشگاه قبول بشه و باباش مدل ماشینشو ببره رو سانتافه و سور نده ؟ بعد کلاه روی سرش رو که البته فقط واسه تیپش بود ، مرتب کرد و خندید ...

کیارش هم حرفشو تایید کرد : راست میگی ها ! مهسا ، دوست دختر ساسان سور بده اون وقت ساسان نده ؟

به چراغ راهنمایی رسیدم ، یه لحظه به مهسا فکر کردم ، چقدر ازش بدم اومد ... دیگه ازش خسته شده بودم ، از لوس بازی هاش ، از کج دهنی هاش ، از جلف بازی هاش .

اومدم جواب دوستامو بدم ، گفتم : حرف اضافی ممنوع ، چراغ سبز شد ، حرکت کردم .

کیارش و آرش با هم داد میزدند : ساسان خسیس ، ساسان گدا ، ساسان بی پول ، ساسان بی پول ...

گفتم : زشته ، آروم باشید ببینم پنجره بازه ، بهمون میخندن .

کیارش گفت : این یعنی اینکه الآن میبرمون رستوران . خواستم جلوشون کم نیارم ، دور زدم و رفتم باباطاهر ، یعنی با کلاس ترین و البته گرون ترین پیتزا فروشی شهر .

رفتیم داخل ، اونجا پر بود از دختر و پسرهای جوون ، هر کودوم سعی میکردن که بهترین تیپ رو زده باشن . من رفتم سفارش بدم ، فیش رو که گرفتم ، گفتن نیم ساعت دیگه حاضر میشه .

نشستیم روی یکی از میز ها . اونجا تنها کسی که توجه منو جلب کرد ، یه میز بود که دورش4-5 تا دختر نشسته بودن .

کیارش به اون میزه اشاره کرد گفت : اون دختره رو ببین ، اوف ... من اگه امشب بهش شماره ندم ، اسمم رو عوض میکنم... آرش گفت : حالا میبینیم . اون دختری رو که کیارش میگفت ، یه مانتوی کرم با 4خونه های قرمز کمرنگ داشت . قیافش بد نبود ، موهاش مش بود و چتری هاش رو زده بود کنار ، داشت روسریشو مرتب میکرد .

ولی من بیشتر توجهم به اون دختری بود که کنارش نشسته بود ، داشت میخندید ، یه 22 سالیش میشد . یه مانتوی کوتاه مشکی پوشیده بود که روش ملیله دوزی شده بود .یه شلوار دمپاگشاد پوشیده بود ، کفشش هم دیده نمیشد .

قیافش هم نگم بهتره .توجهمو بدجور جلب کرده بود... یکی از دوستاش ، در حالی که داشت میخورد ، به من نگاه کرد و بعدش با همون خنده برگشت به اون دختره گفت : ندا؟ نیگاش کن چجوری نیگات میکنه ...! من که تازه فهمیده بودم که عشقم اسمش ندائه ، خجل شدم و سرم رو گرفتم سمت دوستام . ولی شنیدم که میگفت : ول کن بابا ، عجب آدمی هستی تو با اون چیکار داری.

خلاصه ، شاممون رو خوردیم و میخواستیم بریم ولی صبر کردیم که اونا اول برن بعد ما پشت سرشون بریم (یعنی اینو کیارش خواست )داشتیم میرفتیم ، کیارش خیلی راحت به اون دختره که گفت شماره داد . من و آرش دهنامون عین چی باز مونده بود . فقط داشتیم نگاش میکردیم . بهش گفتم : عجب استعدادی داری تو پسر .؟

اون شب هرکاری کردم خوابم نمیبرد ، فقط تو فکر مهسا و ندا بودم . ساعت 10 صبح مهسا زنگ زد گفت :بیا دنبالم میخوام برم واسه تولد دوستم ساعت بخرم براش . تو دلم گفتم : چقدر تو پررویی ...نمیخوساتم باهاش برم ، گفتم : کار دارم تو برو .گفت: خیلی خب پس از اونجا میام خونه ، خونه باشی ها!

سوار ماشینم شدم و رفتم بیرون ، یکم دور بزنم ، بلکه یه کم حال و هوام عوض شه .یکدفعه خیلی ناگهانی ، ندا رو دیدم . معطل نکردم و سریع ماشین رو پارک کردم و رفتم سمتش . نمیدونم چرا اینکارو کردم ولی دیگه نتونسته یودم دووم بیارم . بهش گفتم : میشه چند دقیقه وقتتون رو به من اختصاص بدید ؟ گفت : بله . بفرمایید؟ کاری باشه در خدمتم . خندیدم گفتم : اون شب تو پیتزا فروشی بدجور توجه منو جلب کردین ... راستش نمیخوام مزاحمتون بشم . من دیشب به خاطر شما خوابم نبرد ، داشتم اینا رو میگفتم که یهو پرید وسط حرفم و گفت : بس کن . میخوای شماره بدی ، چرا انقدر ناز میای ؟ خب بده . خندیدم و نمیدونستم چی بگم . سریع شمارمو روی یه کاغذ براش نوشتم و دادم . گفتم : و حالا شما ؟ گفتش : امروز ساعت 12 بعد از ظهر بهتون زنگ میزنم .بعد راهش رو کشید و رفت . ساعتم رو نگاه کردم ، 11 بود . برگشتم خونه یادم اومد که قرار بود مهسا بیاد . تا رسیدم خونه ، ساعت 11 و ربع بود . یه ربع بود نشسته بودم پای کامپیوتر که زنگ خونمون خورد . از تو آیفون دیدممهسا بود درو باز کردم . اومد بالا مانتوش رو در آورد و با یه تاپ و شلوار لی بود . براش بستنی آوردم بخوره . آه هوا گرم بود در کیفش رو باز کرد و ساعتی رو که خریده بود نشونم داد . از سلیقش خوشم نیومد ولی گفتم خوبه . گفت : ارزون بود . 30 تومن بیشتر نشد . بهم گفت : کایوتر رو روشن میکنی ؟ بعد هم بدون اجازه بلند شد و رفت روشنش کرد و گفت : نمیخواد خودم روشنش میکنم . نمیدونستم که رابطم رو باهاش چه جوری خراب کنم . سریع وصل شد به نت و رفت چت کنه . ساعت 12 و ربع بود که ندا زنگ زد ، گوشی رو برداشتم گفتم : سلام یه لحظه صبر میکنید ؟ و رفتم تو حال ، فاصله ی بین حال و اتاقم زیاد بود و صدا نمیرفت . گفتم : خوبی؟ گفت مرسی . خیلی دوستش داشتم . 10 دقیقه باهاش حرف زدم و آخر هم ازش شماره ی ونه ی شخصیش و آدرسش رو گرفتم تا شب ساعت 8 برم دنبالش با هم بریم بیرون . بعد از ظهر یکم خوابیدم تا از حالت خواب بیام بیرون . ساعت 6 رفتم تا حاضر بشم رفتم آرایشگاه تا موهامو درست کنه ، ادکلن دی اند جی زده بودم ، تیپمم اسپرت بود .

رفتم زنگ زدم، خودش برداشت ، تنها بود . گفت تو این شهر دانشجوئه . بهش گفتم : چن سالته ؟

ن : بیست . تو چی؟

س:بیست و یک .

رفت واسم آب میوه آورد . داشت آبمیوه ی خودش رو میخورد . یه تاپ و شلوار مشکی پوشیده بود که روش با پولک ، عکس قلب طراحی شده بود . آبمیوش که تموم شد ، رفتم کنارش نشستم . موهاشو ناز کردم . بهش گفتم دوستش دارم . خندید گفت : منم همینطور .بغلش کردم و بوسش کردم. نمیدونم چرا ولی تا به ندا فکر میکردم، احساس میکنم که مهسا در برابرش هیچه ! اون شب گذشت و من بالاخره دوباره برگشتم خونه . روی تختم دراز کشیده بودم ، ولی خوابم نمیبرد واسه همین رفتم سراغ کامپیوتر ، به اینترنت وصل شدم که دیدم به مسنجر به جای آیدی من ، آیدی مهسا رو باز کرد . مثل اینکه یادش رفته بود آیدیشو پاک کنه از تو مسنجرم . ولی وقتی مسنجرش باز شد ، دیگه قضیه فرق میکرد . همون اول ده دوازده نفر اونم فقط پسر بهم پی ام دادن ، درضمن پر بود از آفلاین . لیستش رو نگاه کردم ، دیدم 130 نفر ادد کرده ، تا چشم میخورد آیدی پسر بود . کامپیوتر رو خاموش کردم و سعی کردم بخوابم تا فردا به حساب مهسا برسم آخه بهش گفت هبودم که دوس ندارم با پسر چت کنه .

فردا صبح وقتی بیدار شدم ، اول رفتم پیش ندا . تازه از خواب بیدار شده بود . ازش معذرت خواستم و تمامقضیه ی مهسا رو تعریف کردم . بهم گفت: اگه میخوای باهات باشم ، مهسا رو باید فراموش کنی ... قرار شد برای اولین باز اون روز بعد از ظهر برای نهار بیاد خونم . ساعت 2 خونمون بود ، نهار رو از بیرون ، سفارش داده بودم . بغلش کردم و آروم آروم موهاشو ناز کردم ، دیگه نمیتونستم دووم بیارم ، ولی اشکاتم ریختن ... اشکام میریختن و داغی شون ، گونه هام رو قلقلک می داد . چشمام سوز میکردن ، ولی مثل ابر بهار میریختن . قلبم دیگه عادی نمی زد ، سرم درد گرفت ... هر قطره ی اشکم ، از قبلی داغ تر بود و هر چی جلوتر می رفتم بیشتر داغ میشد . ندا هم دیگه نتونست دووم بیاره ، بدون اینکه حتی پلک بزنه ، اشکاش از روی گونه هاش سر میخورد ، بهش گفتم :دوستت دارم ... این جمله ، خیلی چیزهارو عوض کرد ،ندا دیگه حس قبلی ر به من نداشت ، اون و من یه روح توی دو بدن بودیم . آروم رفتم لپش رو بوس کردم ، ولی هرکاری میکردم دلم نمیومد لبام رو از لپ هاش بر دارم . بخاطر همین وقتی برداشتم ، لپش قرمز شده بود . خندید ... دستاش رو گرفتم ، داغ بود ، تمام بدنش داغ بود ... با پشت دستام ، اشکاش رو پاک کردم . نهار رو خوردیم ، میخواست بره ، ولی نذاشتم . گفتم یه کم بخواب ، شب بریم لب ساحل .

در تاقم رو باز کردم ، من 2 تا اتاق داشتم ، یکیشون توش کامپیوتر و وسایل کارم بود و یه تخت ، که معمولا" توی اون بودم ، یکی دیگشون ، یه تخت دو نفره بود با کمد لباسام ، یه تلویزیون ال سی دی که بهش ماهواره وصل بود و سایر وسایل ... رفتم توی اتاقی که تخت دونفره داشت ، کنار هم خوابیدیم . وقتی بیدار شدیم ، ساعت 6 بود . رفتیم در خونشون تا چند تا لباس برداره برای خودش . از اونجا ، مستقیم رفتیم دریا . وقتی رسیدیم ، ساعت 9 شب بود . وسایلمون رو گذاشتیم توی ویلامون و رفتیم دریا . ندا یه سنگ گرفت دستش و پرتابش کرد تو دریا ... موج جالبی ایجاد کرد . شب بود . تصمیم گرفتیم برای شام بریم یه رستوران .شام رو سفارش دادیم و منتظر بودیم . گوشیم رو روشن کردم.مهسا ،برام 3 تا اس ام اس فرستاده بود ، محلش ندادم .

شاممون رو خوردیم و رفتیم یکم دور بزنیم و برگشتیم . دوباره رفتیم لب ساحل تا چن تا عکس بگیریم . دوربین فیلم برداری رو روشن کردم ، ندا پشت به دریا یعنی روبروی دوربین وایستاد و شر.ع کرد به حرف زدن :بله . اینجا که میبینید ، دریاست . نپرسید با کی اومدم که دلم خونه . خدایا ، عزرائیل وا3 من فرستادی ؟ روز اول دوستیمون من رو برده ماه عسل. اینا رو میگفت و میخندید . 10 دقیقه ای داشتم ازش فیلم میگرفتم . فردا صبحش ، رفتیم بازارهاش رو دور زدیم . اولین بازاری که رفتیم ، یه مغازه هله هوله فروشی(!) بود .ندا یه عالمه قره قوروت و آلوچه خرید . رفت در کیفش رو باز کنه که زدم رو دستش ، گفتم : خوشم نمیاد جلوی من دختر در کیفش رو باز کنه ، گفت : آخه خودم دارم . اخم کردم وسریع حساب کردم . کلا" برای خودم یه عینک دودی ، یه تی شرت ، یه اسپری با یه شلوارلی خریدم که همشون با سلیقه ندا بود . برای ندا هم چن تا لباس زیر ، یه جفت کفش اسپرت ، چن تا لاک و لوازم آرایشی ، دو تا روسری ، یه سری بدلیجات خریدم .

فرداش خیلی خسته بودیم ، تا ساعت 11 صبح استراحت کردیم و بعدش هم یه کم چیپس و پفک خریدیم تا وقتی داریم برمیگردیم خونه ، بخوریم . ساعت 12 حرکت کردیم . وسط های راه ، ندا دوربین عکاسی رو در آورد و در حالت رانندگی چن تا عکس ازم گرفت ، آخریش رو هم واسش شکلک درآوردم . وقتی رسیدیم ، ساعت 2 بعد از ظهر بود ، بردمش خونه خودم و تاساعت 7 خوابیدیم . وقتی بیدار شدم ، مهسا زنگ زد : ا

- الو ؟ چرا این چن وقتی هرچی بهت زنگ زدم جواب نمیدادی؟ نه گوشیت نه تلفن خونه . چن بار هم اومدم در خونتون ولی خونه نبودی .گوشی رو خاموش کردم و ترجیح دادم دیگه به حرفاش گوش نکنم تا اینکه 6 ساعت واسش توضیح بدم .

واسه خودمون چایی درست کردم ، ندا نخورد ، گفتم چایی دوست نداره و فقط آبمیوه میخوره . واسش یه لیوان آب آلبالو جا کرددم و ددم بخوره .

آسمون دلش پر بود ، نمیتونست دووم بیاره و بالاخره بغضش ترکید و گریه کرد . من عاشق راه رفتن زیر بارون بودم . دست ندا رو گرفتم و بردم توی حیاط خونه وایستادم . گفت : خیس میشم . بغلش کردم گفتم : خب قشنگیش به همین خیس شدنشه ، تو هم اگه سردته ، بیا بغل من گرم شی . بعد رو زمین نشستم و پاهام رو دراز کردم و ندا رو نشوندم روی پاهام . مثل موش آب کشیده شده بودم . یه ربع که گذشت برگشتیم تو خونه .

ندا رفت حموم و منم توی اتاقم لباس هامو عوض کردم . فردا صبح که بیدار شدم ، ندا میخواست بره خونشون . رسوندمش .

بعد رفتم تا حساب مهسا رو برسم . رفتم خونشون ، هیچ کس خونشون نبود ، در واقع تنها بود . نشستم روی مبل . رفت چایی بیاره ، گفتم نمیخواد بیا اینجا بشین کارت دارم . اومد سمتم بلند شدم تا قدم بهش برسه . با عصبانیت تمام نگاش کردم و بعد محکم زدم زیر گوشش . اشکش اومد و گفت :این چه کاریه می کنی ؟ سرش داد زدم : عوضی ، مگه من بهت نگفته بودم که نمیخوام تا وقتیبا منی با پسر دیگه ای چت کنی ؟ سرخ شد .

خیلی بدجور دعواش کردم و بهش گفتم: دیگه نمیخوامش ، چون یکی دیگه جاشو گرفته . محکم تر و با هق هق تندتر گریه میکرد. بهش گفتم دفعه بعدی بهم زنگ بزنه یا اس ام اس بده، ازش شکایت میکنم.بعد هم سریع اونجا رو ترک کردم .از این کارم ، احساس آزاد ی میکردم . از اینکه از دست یه خیانتکارراحت شدهبودم ، خوشحال بودم .

رفتم پیش ندا ، یکم پیشش نشستم ، یه چایی خوردم وبعد قضیه ی مهسا رو تعریف کردم براش.

گفت: آخی ، گناه داشت ، کاش نمیزدی زیر گوشش .

ازش پرسیدم : عکسا رو چاپ کردی؟ گفـ ت:آره ، از هرکودوم 2 تا چاپ کردم یکی برای خودم ، یکی هم بپرای تو . بد عکس ها رو آورد و تحویلم داد . بهش گفتم : اگه کاری نداری من برم .

رفتم خونه . عکسا رو نگاه میکردم که مامانم زنگ زد : الو ؟ سلام .

-سلام پسرم . کجایی ؟

-تهران . چطور مگه؟

--دختر عموت ازدواج کرده . نمیخوای بیای عروسیش؟

-کیه؟

-پس فردا .

-ه بابا ، خیلی هم ازش خوشم میاد

-زشته مادر جان ، بیا حداقل یه تبریک بگو ، از اون حال و هوا هم در بیای ، یه خورده حال و هوات عوض بشه .

- نه مادر جان ، به زودی آنچنان حال و هوام عوض بشه که تا حالا ندیده باش .

-چطور ؟

-پسرت داره دوماد میشه ، عاشق شدم مامان .

- به ، نه بابا ؟ کی هست حالا ؟

- اسمش ندائه ، عکسشو براتون میل میکنم

-باشه باشه . پس من منتظرم .

تلفن رو قطع کردم و رفتم تا عکسا رو برای مامانم ایمیل کنم . کارم که تموم شد ، کامپیوتر رو خاموش کردم .

یهروز گذشته بود و ندا نه به من زنگ زده بود ، نه خبری ازش بود .

بهش زنگ هم میزدم ، جواب نمیداد . تا این که بالاخره رفتم در خونشون . زنگ ایفون رو زدم ، اما کسی جواب نداد .

تا اینکه یه پیرزن که ظاهرا" همسایش بود ، به من گفت : نیستش عزیزم ، حالش بد شد ، بردنش بیمارستان .

-کودوم بیمارستان ؟

- بیمارستان ....

سریع خودم رو مث جت رسوندم اونجا . تو بخش آی سی یو بو . از یکی از پرستارها پرسیدم ، چه اتفاقی براش افتاده ، پرستاره باا دستش یه خانومی رو نشون داد و گفت : ایشون مادرشون اند . رفتم سمتش و گفتم :

- سلام خاله ، من دوست ندا ام . ندا چیش شده ؟ چن وقته اینطوری شده ؟

- سلام پسرم . مگه بهت نگفته بود ؟ این چند وقتی ، مریضیش بدجور آزارش میداد . حالا هم …

- مریضی؟ از چی حرف میزنین ؟

- -مگه نمیدونی مادر؟ ندا سرطان داشت .

با گفتن این حرف ، تموم دنیا روی سرم خراب شد . با پرستاره رفتم توی اتاق . روی تخت دراز کشیده بود و یه ماسک روی دهانش بود .

صداش کردم : ندا ؟ تدا؟

دفعه ی بعدی که ندا چشماش رو باز کرد ، دقیقا" 4 روز بعدش بود . ما دورش بودیم . (من و خانوادش) به من نگاه کررد و آروم آروم بدون اینکه صدایی ازش بیاد بیرون ، گریه میکرد ، اشک میریخت و منو نگاه میکرد . آروم پلک زد و صورتش رو برگردوند اونور . بوسش کردم . محکم تر اشک ریخت . با دیدن اشکاش ، اشک های من هم در اومد . ندا چشماش رو بست و دوباره باز کرد ، نگام کرد ، ماسک رو از روی صورتش برداشت ،

گفت : ساسان ... دارم میمیرم ...

اشکاش رو با پشت دستم پاک کردم و گفتم :این چه حرفیه میزنی عزیزم ؟ اگه اینجا خوب نشدی ، میبرمت خارج از کشور ، اونجا حتما" خوب میشی ...

ندا دوباره چشماش رو بست ، ولی دیگه باز نکرد ... هیچوقت ...

توی اتاقم با دیوار های قرمزش نشسته بودم و داشتم پای کامپیوتر فیلمش رو نگاه میکرد م ، چقدر جاش خالی بود ، اون قسمتی که داشت میخندید ، اون جایی که داشتم واسش ادا در می آوردم . . . هنوز باورم نمیشه که دیگه ندایی وجو نداره ... اشک هام ، با سرعت هرچه بیشتر ، از قبلی پیشی میریزن و همدم تنهایی های من میشن . ولی ندا دیگه هرگز ابر نمیگرده ...