دروغــــــــــــــــــه

همه میگن که تو رفتی

همه میگن که تو نیستی

هم میگن که دل تنگمو دوباره شکستی

دروغــــــــــــــه

چه جوری دلت میومد

منو اینجوری ببینی؟

با ستاره ها چه نزدیک

منو توی دوری ببینی

همه گفتن که تو رفتی

ولی گفتم که دروغـــه

همه میگن که عجیب اگه منتظر بمـونم

همه حرفاشون دروغـه

تا ابد اینجا میمونم

بی تو اسمت عزیزم

اینجا خیلی صوتو کوره

ولی عیبی نداره

دل من خیلی صبوره

صـــبـــــــوره

همه میگن که تو نیستی

همه میگن که تو مردی

همه میگن که تنت رو به فرشتها سپردی

           دروغــــــــــــــه

مازیار فلاحی

آلبوم قلب یخی

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد.
او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.
عرض جوی آب قدرینبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.
پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.
بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید.
چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟
پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:
تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد. آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر
خویش نمی گذارد و خود را نمی‌شکند

چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد....

واسه من

نمیخوام با من باشی از سر دل سوزی

یا پا به پام راه بیایی

وقتی دلت با یکی دیگه کوتاه میاد

ایــنو چشات میگه

هر ثانیه با منی به یادشــی

با روح و قلبت کنارشی

حالا نه

سهم من از عشقت چی مـــــــــــــــیشه؟

تو جسمت با من دلت با اون

باشه برو پیشم نمون

میفهمم من چون عاشقی

ولی نه واسه من

واســـــــــــــــه اون

                  


واســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

                  اون

وقت رفتن

سخت حرفم ولی باید رفت

دیگه تموم

دیگه بریدم

دیگه خستم از این که هرچی اومدمو نرسیدم

سخت حرفم ولی باید بدونی خستم

ولی باید بدونی میرم

با یک یادگاری روی دستم

سخت رفتن بس که سردم

من حرف دل های شکستم

من با هر خاطر

با هر غم

میرم با این که وابستم

سخت رفتن

تلخ حرفم

ببین من در هارو بستم

ببین من از غروب جمعم

حتی از سکوت صبحم

خســـتم



سخت حرفم

رسیده وقت رفتن 

به یاد اون روزهای که اسمت هر یک سطر دفتر نقش میبست

چشم با اشک خیرست به فردای که تو زندگیم یک نقش دیگست

من نمیدونم

بهت نمیومد

که خودتو بکشی کنار

از کنار من

تو بریو نخواستی بفهمی که من عاشقتم

فهمیدم حق میدم بهت باشه بخند به من

واقعان که حق داری بخندی

با اون نگاهت منو به رگبار ببندی

که بد تر از صد تا گلوله سرب داغه

با تو فکر میکردم طلوع صبح آخه

تا وقتی بودی توی زندگیم من غم نداشتم

واست تا جایی که تونستم کم نذاشتم

البته خودم می خواستم منت نیست

ولی با تو بودن واسه من من بد ریسکه

دیگه با خاطرات با تو خوشم

پس چون حتی فکر بی تو بودن کشندست

بزار بگم آخرین سطرمو بخونید

من میرم تا شاید تو بدونی

سخت حرفم رسیده وقت رفتن

گذشت اون روزا تو حرفا بودی حرف اول

حس میکردم اخیران حرفات با خراش

اونجا فهیدم که این قصه آخراشه

وقت رفتن وقت دفن قلبمه

و خودت میدونه تموم

الکی جو نده

حرفای تخلت هم نمک زخمم

تنها دل خوشیم به قلم دستمه

باز منمو حسرت این که دوباره تنهام

و من از خدا میخوام حالا دو بال پرواز

میدونی چن بار گفتم تو مال من باش؟

بگذریم دیگه ز دستم در رفته شمار دردام

تو که میدونستی من تکیه گاه محکمت

دیگه با من چرا نوکرتم؟

من که هر دقیقم وابسه به دقیقه تو بود

من کهئ حتی لباس تنم به سلیقه تو بود

منی که دست هیچ کسو با وجودم نمیگرفتم

تو باعث شدی توی قلبم نمیره نفرت

رسیده وقت رفتن هر چند من خیلی وقت از دلت رفتم

باشه تو مردیو اینا برات افتخارن

تو ختم عالمیو منم عند خامم

فکر نکینی اهل جبران یا انتقامم

خودم باید دقت میکردم توی انتخابم


یاس,امین

گاو دیگه

شیـر و رفقـاش نشسته بودن و مشروب میخوردن و خوش ميگذروندن
بین صحبت شیره نگاهی به ساعتش میندازه و میگه :
" آُه! اُه! ساعت 11 شده! باید برم! خانم خونه منتظره! "
گاوه پوزخندی میزنه و میگه: "زن ذلیلو نیگا ! ادعاتم میشه سلطان جنگلی !!؟؟؟
شیر لبخند تلخی میزنه و میگه :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
توی خونه یه شیـــر ماده منتظرمه ! نه یـه گــــــاوی مثـل تــو !

ما تنها باید به او اعتماد کنیم

پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه‌چیز ایراد دارد... مدرسه، خانواده، دوستان و... مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.
روغن چطور؟ نه! و حالا دو تا تخم‌مرغ. نه مادربزرگ! آرد چی؟ از آرد خوشت می‌آید؟ جوش شیرین چطور؟ نه مادربزرگ! حالم از همه‌شان به هم می‌خورد.

بله، همه این چیزها به تنهایی بد به‌نظر می‌رسند اما وقتی به‌درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می‌شود. خداوند هم به‌همین ترتیب عمل می‌کند. خیلی از اوقات تعجب می‌کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او می‌داند که وقتی همه این سختی‌‌ها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق‌العاده می‌رسند.

عاشقت بودم

عـــــــاشقت بودم

عاشقت میمونم

یادت بمونه این من بودم که به پای عشقمون موندم

روزها و شب ها

تنهای تنها

با یاد چشمات هر شب تا صحر خاطرات رو خوندم

گذشتی فراموشم کردی

این بار دیگه بر نمیگردی

دیوانه رفتی

تو ای مسافر

خدا به همرات

با یاد تو تا ته قصه میمونم

چشمات رو بستی

ساده گذشتی

همین که رفتی شب سایه ش رو رهایی کرد رو سقف خونم

گذشتی فراموشم کردی

ایـــــــن بار دیگه بر نمی گردی

حـرف حسود ها دلت رو لرزوند

بگو بدونم کی چشمات رو روی احساسمون پوشوند

کی بود دیوانــــــــــــــــه؟

باید بدونه با دل سنگش اون خونه ی مرغ های عاشق رو سوزوند

بیا توی راه

باد موافق

دوباره برگرد

برگرد به این سر زمین

ای گل عاشق

کارم تموم

غم روبه روم

بیا دوباره پر کن هوامو از عطر شقایق

گذشــتی فراموشم کردی

این بار دیگه بــــــــــــر نمیگردیــــــــــی

بگو ببینم چی تو رو آزرد

چیزی نگفتم بی خبر رفتی تنهام گذاشتی

وقتی میرفتی

چیزی نگفتی

نگام نکردی

شاید تو از اولش دوستم نداشتی

به پات میمونم

این دل عاشق

هرجا که باشی چشماش به راه این ور دنیا

میترسم تورو نبینم بیایی ببین این دیوانه پر کشیده به آسمون هااا

   

     عاشقت بودم

  

    عاشقت میمونم


خودتو به اون راه نزن

شاید به نظر سر حال بیامو ببینی سرم شلوغه

تویی که حالو روز منو خوب میدونی

اینو خوب میتونی از چشام بخونی که دروغه

با تو حس میکنم وجود دارمو

دیگه از دوریت میترسم

منی که بدون توی خودم دورم

من کی تازه با بودن تو میفهمم  کی هستم

خودتو به اون راه نزن

دیگه از این حرفا نزن

اینجا بمون پیش من

حیف نرو جا نزن

هر کاری که کردم

نشد چشمات از چشمم نیوفتاد

تا دست دلمو روزگار رو کرد

نمیدونم که یهو چه اتفاقی برام افتاد

وقتی خوشبختی چشم به راهمونه

دیگه از دستت نمیدم

منی که یک تار موت رو به دنیا نمیـــــــــــدم

منی که یک عمری دوستت دارم به هیشکی نمیگم


.

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب

                                                  جان و دل و جام و جامه در رهن شراب


می خوردن و شاد بودن آیین من است

                                                  فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است

 

 فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
                                      
                                                   با یک دو سه دلبری حوری سرشت

 راه پنهانی میخانه نداند همه کس

                                                   جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

                                                     بنیاد مکن تو حیله و دستان را


                  چون مُرده شوم خاک مرا گم سازیداحوال مرا عبرت مردم سازید...

آخرین نفس

تو نگو که خیال محاله

رفتنت واسه این دل تنها

یک سووالــــــــــــه

بی جوابــــــــــــبه

مثل خوابــــــــــــــــــــه

یک عذابـــــــــــــــــــــــــه

نمیدونی چه تیرو تاره

حال قلبی که از تو دوریت

بی قراره

بی قــــــــراره

نگو دیره

که میمیره

آخرین نفسام بی تو

دارم حس میکنم که میمیرم

لااقل بذار این دم آخر

از چشات همه چیرو بگیرم

توی لحظه خسته دلخوشی

که تو بی نفسی منو میکشی

کاش بهم دل خستمو پس بدی

یا به قلبی تو نفس بدیـــــــــــــــــــــی

همه باورو ترم از اینه

که بیاد روبه رومو بشینه

که غمو درد چشامو ببینه

بگه حالو روالش همینه

گاهی میگذرم از همه دنیا

مثل قایقی از دل دریا

که یک لحظه چشاتو ببندی

بخندی



عشق کودکانه

سالها پیش که در بیمارستان کار میکردم ، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود .
دختر فقط یک برادر 5 ساله داشت که گروه خونی اش با وی یکی بود . دکتر بیمارستان با برادر دختر کوچک صحبت کرد .
پسرک از دکتر پرسید : آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد : بله و پسرک قبول کرد .
پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم ، پسرک به خواهرش نگاهی کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد ، به دکتر گفت : آیا من به بهشت می روم؟
پسرک فکر کرده بود که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند!!!!!

دوسـت دارم

دارم از تو دور می شم داره تنها می شه قلبم

میدونم نبودن تو جونمو می گیره کم کم

چیزی از تنم نمونده بعد دل شکستن تو

یه اتاق ساکت و سرد منو فکر رفتن تو

دوست دارم، دوست دارم هنوز عشق منی می دونم منو از یاد می بری

بهونه نفس کشیدنم تویی دوست دارم تو قلب من فقط تویی

دارم از یاد تو میرم بی تو هر لحظه می میرم

ته زندگیم همین جاست بدون اینو که می میرم

می گم عاشق تو هستم بی تو آروم نمی گیرم

عشق من

عشق من ناز نکن عمر ما پایون میگیره

یک روزی دست زمونه تورو از من میگیره

وقتی تنها با تو بودن واس من زندگیه

تورور دیدن تورور خواستن کی از من میگیره؟

عشق من قلب این عاشق با تو آروم میگیره

همه ناله های من از اون نگاه دوریه

تو رو دیدن تو رو خواستن تو رو هرجا میبینم

بی تو و عشق تو همیشه تنها میمونم

عشق من عاشقتم

تکرارشم هر شب عادته

همه حرفام بخدا از عشقو از سخاوت

با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

عشق من بی کسیو شبا با تو پایون میگره

همه رگ هام از حرارت نگاهت خون میگیره

تو گمان کردی بری خاطرهاتم هم میمیره

روزای رفته برام رنگ سیاهی میگیره

اگه صد بهارو پاییز واسه تو گریه کنم

نمیتونم که تو رو یک لحظه از یاد ببرم

من که همون عاشقتم تا که چشام بارونیه

همه ناله های من از اون نگاه دوریــــــــــــــــــــه